close
تبلیغات در اینترنت
زندگی پیامبر اسلام(ص)

rasoolemehr

امروز چهارشنبه 30 آبان 1397
1 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
جستجو
موضوعات
    زندگی نامه پیامبر اکرم
    بعثت پیامبر اکرم
    راه و روش پیامبر اکرم
    شبهات
    چندرسانه ای ها
    کتابخانه
    فیلم
    زیارت مجازی
    عکس
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 12
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 0
    اي پي : 54.147.152.6
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 30 آبان 1397
کدهای اختصاصی

تبلیغات

زندگی پیامبر اسلام(ص)

زندگی پیامبر اسلام(ص)
شناخت مختصری از ولادت و دوران كودكی 
ولادت پیغمبر اكرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است , گو اینكه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را , به استثنای شیخ كلینی صاحب كتاب كافی كه ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت می دانند . رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السیرهٔ الحلبیهٔ می نویسد : ولد فی فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد . بعضی از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اكرم با چه روزی از ایام ماههای شمسی منطبق می شود , به این نتیجه رسیده اند كه دوازدهم ربیع آن سال مطابق می شود با بیستم آوریل , و بیستم آوریل مطابق است با سی و یكم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق می شود با پنجم اردیبهشت . 
پس قدر مسلم این است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سی و یكم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در چه روزی از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است كه در روز جمعه به دنیا آمده اند , اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتی از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند , در بین الطلوعین . 
● مسافرت‌ها 
رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یكسفر در دوازده سالگی همراه عمویش ابوطالب , و سفر دیگر در بیست و پنج سالگی به عنوان عامل تجارت برای زنی بیوه به نام خدیجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهایی كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خیبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقریبا مرز سوریه استو صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند , ولی در ایام رسالت از جزیرهٔ العرب هیچ خارج نشده اند . 
● شغلها 
پیغمبر اكرم چه شغلهایی داشته است ؟ جز شبانی و بازرگانی , شغل و كار دیگری را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی می كرده اند ( حالا این چه از الهی ای دارد , ما درست نمی دانیم ) همچنانكه موسی شبانی كرده است . پیغمبر اكرم هم قدر مسلم این است كه شبانی می كرده است . گوسفندانی را با خودش به صحرا می برده است , رعایت می كرده و می چرانیده و بر می گشته است . بازرگانی هم كه كرده است . با اینكه یك سفر , سفر اولی بود كه خودش می رفت به بازرگانی ( فقط یك سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد كه موجب تعجب همگان شد . 
● پیغمبر اكرم در عصر جاهلیت 
سوابق قبل از رسالت پیغمبر اكرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران جهان , پیغمبر اكرم یگانه پیغمبری استكه تاریخ كاملا مشخصی دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محیط كه فقط و فقط محیط بت پرستی بود , او هرگز بتی را سجده نكرد . البته عده قلیلی بوده اند معروف به[ ( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولی نه اینكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا این فكر برایشان پیدا شد كه این كار , كار غلطی است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضی از آنها مسیحی شدند . اما پیغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكی تا آخر , هرگز اعتنائی به بت و سجده بت نكرد . 
این , یكی از مشخصاتایشان است. 
ب -پیش از بعثت برای خدیجه كه بعد به همسری اش در آمد , یك سفر تجارتی به شام انجام داد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانتو درستكاری اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستی شهره شده بود كه لقب[ ( محمد امین]( یافته بود امانتها را به او می سپردند . پس از كه با او پیدا كردند , باز هم امانتهای خود را به او می سپردند , از همین بعثت نیز قریش با همه دشمنی ای رو پس از هجرت به مدینه , علی ( علیه السلام ) را چند روزی بعد از خود باقی گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلی برساند . 
ا در بسیاری از كارها به عقل او اتكا می كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتی بود كه پیغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طوری كه در زمان رسالت وقتی كه فرمود آیا شما تاكنون از من سخن خلافی شنیده اید , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت می شناسیم . 
یكی از جریانهایی كه نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است , این است كه وقتی خانه خدا را خراب كردند ( دیوارهای آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نیز برداشتند . هنگامی كه می خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , این قبیله می گفت من باید نصب كنم , آن قبیله می گفتمن باید نصب كنم , و عنقریب بود كه زد و خورد شدیدی روی دهد . پیغمبر اكرم آمد قضیه را به شكل خیلی ساده ای حل كرد . قضیه , معروف است , دیگر نمی خواهم وقت شما را بگیرم . 
مسئله دیگری كه باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست , مسئله احساس تأییدات الهی است . پیغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكی خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهای اینها شركت نمی كردم . . . گاهی هم احساس می كردم كه گویی یك نیروی غیبی مرا تأیید می كند . می گوید من هفت سالم بیشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه یكی از اشراف مكه بود , عمارتی می ساخت . بچه های مكه به عنوان كار ذوقی و كمكدادن به او می رفتند از نقطه ای به نقطه دیگر سنگ حمل می كردند . من هم می رفتم همین كار را می كردم . آنها سنگها را در دامنشان می ریختند , دامنشان را بالا می زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت می شد . من یك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اینكه احساس كردم كه دستی آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نباید این كار را بكنم , با اینكه كودكی هفت ساله بودم . 
از جمله قضایای قبل از رسالت ایشان , به اصطلاح متكلمین[ ( ارهاصات]( است كه همین داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار میآید . رؤیاهای فوق العاده عجیبی بوده كه پیغمبر اكرم مخصوصا در ایام نزدیك به رسالتش می دیده است . می گوید من خوابهایی می دیدم كه : | یأتی مثل فلق الصبح | مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اینچنین خوابهای روشن می دیدم . چون بعضی از رؤیاها از همان نوع وحی و الهام است, نه هر رؤیایی , نه رؤیایی كه از معده انسان بر می خیزد , نه رؤیایی كه محصول عقده ها , خیالات و توهمات پیشین است . 
جزء اولین مراحلی كه پیغمبر اكرم برای الهام و وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی می كرد , دیدن رؤیاهایی بود كه به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور می كرد , چون گاهی خود خواب برای انسان روشن نیست , پراكنده است, و گاهی خوابروشن است ولی تعبیرش صادق نیست , اما گاه خواب در نهایت روشنی است , هیچ ابهام و تاریكی و به اصطلاح آشفتگی ندارد , و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است. 
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اكرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت , این است كه - عرض كردیم - تا سن بیستو پنج سالگی دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد . 
پیغمبر فقیر بود , از خودش نداشت یعنی به اصطلاح یك سرمایه دار نبود . هم یتیم بود , هم فقیر و هم تنها . یتیم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول[ ( نصا ب](لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقیر بود , برای اینكه یكشخص سرمایه داری نبود , خودش شخصا كار می كرد و زندگی می نمود , و تنها بود . وقتی انسان روحی پیدا می كند و به مرحله ای از فكر و افق فكری و احساسات روحی و معنویات می رسد كه خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها می ماند . 
تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است . اگر چه این مثال خیلی رسا نیست , ولی مطلب را روشن می كند : شما یك عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانی را در میان مردمی جاهل و بی ایمان قرار بدهید . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیكش باشند , او تنهاست. یعنی پیوند جسمانی نمی تواند او را با اینها پیوند بدهد . او از نظر روحی در یك افق زندگی می كند و اینها در افق دیگری . گفت[ : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است]( .پیغمبر اكرم در میان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سی سالگی در حالی كه خودش با خدیجه زندگی و عائله تشكیل داده است , كودكی را در دو سالگی از پدرش می گیرد و میآورد در خانه خودش . 
كودك , علی بن ابی طالب است . تا وقتی كه مبعوث می شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین می رود , یعنی تا حدود دوازده سالگی این كودك , مصاحب و همراهش فقط این كودك است . یعنی در میان همه مردم مكه كسی كه لیاقت همفكری و همروحی و هم افقی او را داشته باشد , غیر از این كودك نیست . خود علی ( ع ) نقل می كند كه من بچه بودم , پیغمبر وقتی به صحرا می رفت , مرا روی دوش خود سوار می كرد و می برد . 
در بیست و پنج سالگی , معنی خدیجه از او خواستگاری می كند . البته مردم باید خواستگاری بكند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است . خودش افرادی را تحریك می كند كه این جوان را وادار كنید كه بیاید از من خواستگاری كند . میآیند , می فرماید آخر من چیزی ندارم . خلاصه به او می گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او می فهمانند كه خدیجه ای كه تو می گویی اشرافو اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگاری كرده اند و حاضر نشده است , خودش می خواهد . تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ می دهد . عجیب این است : 
حالا كه همسر یك زن بازرگان و ثروتمند شده است, دیگر دنبال كار بازرگانی نمی رود . تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع می شود . آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی ای كه او با قوم خودش پیدا كرده است , روز بروز زیادتر می شود . دیگر این مكه و اجتماع مكه , گویی روحش را می خورد . حركتمی كند تنها در كوههای اطراف مكه ( ۱ ) راه می رود , تفكر و تدبر می كند . خدا می داند كه چه عالمی دارد , ما كه نمی توانیم بفهمیم . در همین وقت است كه غیر از آن كودك یعنی علی ( ع ) كس دیگر , همراه و مصاحب او نیست . 
ماه رمضان كه می شود در یكی از همین كوههای اطراف مكه - كه در شمال شرقی این شهر است و از سلسله كوههای مكه مجزا و مخروطی شكل است - به نام كوه[ ( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت می گزیند . شاید خیلی از شما كه به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا كرده اید كه به كوه حرا و غار حرا بروید . و من دو بار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است كه مكرر در مكرر این توفیق برای من نصیب بشود . برای یك آدم متوسط حداقل یك ساعتطول می كشد كه از پائین دامنه این كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول می كشد تا پائین بیاید . 
ماه رمضان كه می شود اصلا به كلی مكه را رها می كند و حتی از خدیجه هم دوری می گزیند . یك توشه خیلی مختصر , آبی , نانی با خودش بر می دارد و می رود به كوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یك مرتبه كسی را می فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد . تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می گذراند . البته گاهی فقط علی ( ع ) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه علی ( ع ) بوده , این را من الان نمی دانم . قدر مسلم این است كه گاهی علی ( ع ) بوده است , چون می فرماید : 
| و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحی | . 
آن ساعتی كه وحی نزول پیدا كرد من آنجا بودم . 
از آن كوه پائین نمیآمد و در آنجا خدای خودش را عبادت می كرد . اینكه چگونه تفكر می كرد , چگونه به خدای خودش عشق می ورزید و چه عوالمی را در آنجا طی می كرد , برای ما قابل تصور نیست . علی ( ع ) در این وقتبچه ای است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتی كه بر پیغمبر اكرم وحی نازل می شود , او آنجا حاضر است . پیغمبر یك عالم دیگری را دارد طی می كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا می بودند چیزی را در اطراف خود احساس نمی كردند ولی علی ( ع ) یك دگرگونیهایی را احساس می كند . قسمتهای زیادی از عوالم پیغمبر را درك می كرده است , چون می گوید : 
| و لقد سمعت رنهٔ الشیطان حین نزول الوحی | . 
من صدای ناله شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم . 
مثل شاگرد معنوی كه حالات روحی خودش را به استادش عرضه می دارد , به پیغمبر عرض كرد : یا رسول الله ! آن ساعتی كه وحی داشت بر شما نازل می شد , من صدای ناله این ملعون را شنیدم . فرمود بله علی جان ! 
| انك تسمع ما اسمع و تری ما اری و لكنك لست بنبی | . 
شاگرد من ! تو آنها كه من می شنوم , می شنوی و آنها كه من می بینم , می بینی ولی تو پیغمبر نیستی .با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترك اهل و عیال مخالف بود , بعضی از اصحاب كه چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند می فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقی بر شما دارند و می باید آنها را رعایت كنید . 
در حال انفراد , عبادت را طول می داد , گاهی در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار می كوشید , رعایت حال اضعف مامومین را لازم می شمرد و به آن توصیه می كرد . 
یكی ازسوابق رسول خدااین است كه امی بود یعنیمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هیچ معلمی نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و كتابی آشنا نبوده است . 
احدی از مورخان , مسلمان یا غیر مسلمان , مدعی نشده است كه آن حضرت در دوران كودكی یا جوانی , چه رسد به دوران كهولت و پیری كه دوره رسالت است , نزد كسی خواندن یا نوشتن آموخته است , و همچنین احدی ادعا نكرده و موردی را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت یكسطر خوانده و یا یك كلمه نوشته است . 
مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلی مردمی بی سواد بودند . افرادی از آنها كه می توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نیست كه شخصی در آن محیط , این فن را بیاموزد و در میان مردم به این صفتمعروف نشود ... 
خاور شناسان نیز كه با دیده انتقاد به تاریخ اسلامی می نگرند كوچكترین نشانه ای بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نیافته , اعتراف كرده اند كه او مردی درس ناخوانده بود و از میان ملتی درس ناخوانده برخاست. كارلایل در كتاب معروف الابطال می گوید : 
[ ( یك چیز را نباید فراموش كنیم و آن اینكه محمد هیچ درسی از هیچ استادی نیاموخته است , صنعت خط تازه در میان مردم عرب پیدا شده بود . 
به عقیده من حقیقت این است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگی صحرا چیزی نیاموخته بود]( . 
ویل دورانت در تاریخ تمدن می گوید : 
[ ( ظاهرا هیچ كس در این فكر نبود كه وی ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهمیتی نداشت ء به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی دانستند . معلوم نیست كه محمد شخصا چیزی نوشته باشد . از پس پیمبری كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترین و بلیغ ترین كتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم داده شناخت](( ۱ ) . 
جان دیون پورت در كتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن می گوید : 
[ ( درباره تحصیل و آموزش , آنطوری كه در جهان معمول است , همه معتقدند كه محمد تحصیل نكرده و جز آنچه در میان قبیله اش رایج و معمول بوده چیزی نیاموخته است](( ۲ ) . 
كونستان ورژیل گیورگیو در كتابمحمد پیغمبری كه از نو باید شناخت می گوید : 
[ ( با اینكه امی بود , در اولین آیات كه بر وی نازل شده صحبت از قلم و علم , یعنی نوشتن و نویسانیدن و فرا گرفتن و تعلیم دادن است . در هیچیك از ادیان بزرگ این اندازه برای معرفت قائل به اهمیت نشده اند و هیچ دینی را نمی توان یافت كه در مبدا آن , علم و معرفت اینقدر ارزش و اهمیت داشته باشد . اگر محمد یك دانشمند بود , نزول این آیات در غار ( حرا ) تولید حیرت نمی كرد , چون دانشمند قدر علم را می داند , ولی او سواد نداشت و نزد هیچ آموزگاری درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنیت می گویم كه در مبدا دین آنها كسب معرفت اینقدر با اهمیت تلقی شده]((۳). 
گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب می گوید : 
[ ( این طور معروف است كه پیغمبر امی بوده است , و آن مقرون به قیاس هم هست , زیرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر می شد , بعلاوه آن هم قرین قیاس استكه اگر پیغمبر امی نبود نمی توانست مذهب جدیدی شایع و منتشر سازد , برای اینكه شخص امی به احتیاجات اشخاص جاهل بیشتر آشناستو بهتر می تواند آنها را به راه راست بیاورد . به هر حال , پیغمبر امی باشد یا غیر امی , جای هیچ تردیدی نیست كه او آخرین درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است]((۴) . 
گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهیم قرآنی , و هم به خاطر افكار مادی كه داشته است سخن یاوه ای درباره ارتباط آیات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از دركاحتیاجات جاهل می بافد و به قرآن و پیغمبر اهانت می كند , در عین حال اعترافدارد كه هیچ گونه سندی و نشانه ای بر سابقه آشنایی پیغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد . 
غرض از نقل سخن اینان استشهاد به سخنشان نیست . برای اظهار نظر در تاریخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمینیها شایسته ترند . نقل سخن اینان برای این است كه كسانی كه خود شخصا مطالعه ای ندارند بدانند كه اگر كوچكترین نشانه ای در این زمینه وجود می داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غیر مسلمان پنهان نمی ماند . 
رسول اكرم در خلال سفری كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در یكی از منازل بین راه , برخورد كوتاهی با یك راهب به نام بحیرا ( ۵ ) داشته است . این برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آیا پیغمبر اسلام از همین برخورد كوتاه چیزی آموخته است ؟ 
وقتی كه چنین حادثه كوچكی توجه مخالفان را در قدیم و جدید برانگیزد , به طریق اولی اگر كوچكترین سندی برای سابقه آشنایی رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود می داشت , از نظر آنان مخفی نمی ماند و در زیر ذره بینهای قوی این گروه چندین بار بزرگتر نمایش داده می شد . 
برای اینكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود : 
. دوره قبل از رسالت . 
. دوره رسالت . 
در دوره رسالت نیز از دو نظر باید مطلبمورد مطالعه قرار گیرد : 
. نوشتن . 
. خواندن . 
بعدا خواهیم گفت آنچه قطعی و مسلم است و مورد اتفاق علمای مسلمین و غیر آنهاست این است كه ایشان قبل از رسالت كوچكترین آشنایی با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعی نیست . در دوره رسالت نیز آنچه مسلم تر استننوشتن ایشان است , ولی نخواندنشان آن اندازه مسلم نیست . از برخی روایاتشیعه ظاهر می شود كه ایشان در دوره رسالت می خوانده اند ولی نمی نوشته اند , هر چند روایاتشیعه نیز در این جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراین و دلایل استفاده می شود این است كه در دوره رسالت نیز نه خوانده اند و نه نوشته اند . 
برای اینكه دوره ما قبل رسالترا رسیدگی كنیم لازم است درباره وضع عمومی عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنیم . 
از تواریخ چنین استفاده می شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادی در آن محیط كه خواندن و نوشتن می دانسته اند بسیار معدود بوده اند . 
در اسد الغابه ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفی داستانی از او نقل می كند كه به صراحت می فهماند پیغمبر اكرم حتی در دوره رسالتنه می خوانده و نه می نوشته است , 
در كتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است . یعقوبی در جلد دوم تاریخ خویش می گوید : 
[ ( دبیران رسول خدا كه وحی , نامه ها و پیمان نامه ها را می نوشتند اینان اند : علی بن ابی طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاویهٔ بن ابی سفیان , شرحبیل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابی سرح , مغیره بن شعبه , معاذ بن جبل , زید بن ثابت , حنظلهٔ بن الربیع , ابی بن كعب , جهیم بن الصلت , حصین النمیری]( ( ۱ ) . 
مسعودی در التنبیه والاشراف تا اندازه ای تفصیل می دهد كه این دبیران , هر كدام چه نوع كاری را به عهده داشته اند و نشان می دهد كه این دبیران بیش از این توسعه كار داشته و نوعی نظم و تشكیلات و تقسیم كار در میان بوده است . 
● دعوت ازخویشاوندان 
در اوائل بعثت پیغمبر اكرم آیه آمد : & انذر عشیرتك الاقربین & ( ۱ ) خویشاوندان نزدیكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پیغمبر اكرم اعلام دعوت عمومی به آن معنا نكرده بودند . می دانیم در آن هنگام علی ( ع ) بچه ای بوده در خانه پیغمبر . ( علی ( ع ) از كودكی در خانه پیغمبر بودند كه آن هم داستانی دارد ) رسول اكرم به غذایی ترتیب بده و بنی هاشم و بنی عبدالمطلب را دعوت كن . علی ( ع ) هم غذایی از گوشت درست كرد و مقداری شیر نیز تهیه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پیغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومی پیغمبر بود تا این جمله را شنید , عصبانی و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردی برای اینكه چنین مزخرفی را به ما بگویی ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . 
پیغمبر اكرم برای بار دوم به علی ( ع ) دستور تشكیل جلسه را داد . خود امیرالمؤمنین كه راوی هم هست می فرماید كه اینها حدود چهل نفر بودند یا یكی كم یا یكی زیاد . در دفعه دوم پیغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسی از شما كه اول دعوت مرا بپذیرد , وصی , وزیر و جانشین من خواهد بود . غیر از علی ( ع ) احدی جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پیغمبر اعلام كرد , علی ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصی و وزیر و خلیفه من خواهی بود . 
● قریش وبیامبر (ص) 
زمانی كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قریش مانع بودند كه ایشان تبلیغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههای حرام ( ۱ ) مزاحم پیغمبر اكرم نمی شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمی شدند یعنی مزاحمت بدنی مثل كتك زدن نبود ولی مزاحمت تبلیغاتی وجود داشت. رسول اكرم همیشه از این فرصت استفاده می كرد و وقتی مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع می شدند ( آن موقع هم حج بود ولی با یك سبك مخصوص ) می رفت در میان قبائل گردش می كرد و مردم را دعوت می نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حركتمی كرد و هر چه پیغمبر می فرمود , او می گفت دروغ می گوید , به حرفش گوش نكنید . 
رئیس یكی از قبائل خیلی با فراست بود . بعد از آنكه مقداری با پیغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر این شخص از من می بود لاكلتبه العرب. یعنی من اینقدر در او استعداد می بینم كه اگر از ما می بود , به وسیله وی عربرا می خوردم . او به پیغمبر اكرم گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم ( بدون شك ایمان آنها ایمان واقعی نبود ) به شرط اینكه تو هم به ما قولی بدهی و آن اینكه برای بعد از خودت من یا یك نفر از ما را تعیین كنی . فرمود اینكه چه كسی بعد از من باشد , با من نیست با خداست . این , مطلبی است كه در كتب تاریخ اهل تسنن آمده است . 
- ماههای ذی القعده , ذی الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود یعنی در این ماهها همه جنگها تعطیل بود , دشمنان از یكدیگر انتقام نمی گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع می شدند و حتی اگر كسی قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پیدا می كرد , به احترام ماه حرام متعرضش نمی شد .● مردم مدینه ورسول اكرم(ص) 
مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج كه همیشه با هم جنگ داشتند . یك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره میآید به مكه برای اینكه از قریش استمداد كند . وارد می شود بر یكی از مردم قریش . 
كعبه از قدیم معبد بود گو اینكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طوافكه از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه میآمد , یك طوافی هم دور كعبه می كرد . این شخص وقتی خواست برود به زیارت كعبه و طواف بكند , میزبانش به او گفت[ : ( مواظب باش ! مردی در میان ما پیدا شده , ساحر و جادوگری كه گاهی در مسجد الحرام پیدا می شود و سخنان دلربای عجیبی دارد . یك وقتسخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بی اختیار می كند . سحری در سخنان او هست](. اتفاقا او موقعی می رود برای طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن می خواندند . 
در گوش این شخص پنبه كرده بودند كه یكوقت چیزی نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قیافه شخصی خیلی او را جذب كرد . ( رسول اكرم سیمای عجیبی داشتند ) . گفت نكند این همان آدمی باشد كه اینها می گویند ؟ یك وقت با خودش فكر كرد كه عجب دیوانگی است كه من گوشهایم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهای او را می شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قرآن را شنید . تمایل پیدا كرد . این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهایی كرد و بعدها ملاقاتهای محرمانه ای با حضرت رسول كردند تا اینكه عده ای از اینها[ به مكه] آمدند و قرار شد در موسم حج در یكی از شبهای تشریق یعنی شب دوازدهم وقتی كه همه خواب هستند بیایند در منا , در عقبه وسطی , در یكی از گردنه های آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند . 
در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمی كنم به خدای یگانه و . . . و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جریانش مفصل است . زمینه اینكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد . این اولین[ حادثه]بود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد . اینهایی كه ابتدا آمده بودند , عده اندكی بودند , به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگری مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد . قریش هم روز بروز بر سختگیری خود می افزودند , و در نهایت امر تصمیم گرفتند كه دیگر كار رسول اكرم را یكسره كنند . در[ ( دارالندوه ]( تشكیل جلسه دادند , كه این آیه قرآن یكسره اشاره به آنهاست[ . 
● جلسه دار الندوه 
دار الندوه حكم مجلس سنای مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتی داشت به شكل پادشاهی یا جمهوری , و نه تابع یك مركزی بود . یكنوع حكومت ملوك الطوایفی داشتند . قراری داشتند كه از هر قبیله ای چند نفر با شرایطی و از جمله اینكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتی كه پیش میآید با یكدیگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصمیم می گرفتند , دیگر مردم قریش عمل می كردند[ . ( دارالندوه]( یكی از اطاقهایی بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است . 
در آنجا پیشنهادهایی كردند , گفتند بالاخره باید به یك شكلی آزادی را از محمد سلب كنیم , یا اساسا او را بكشیم یا حبسش كنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بكنیم و تبعیدش كنیم , هر جا می خواهد برود . 
در اینجاست كه هم شیعه و هم سنی نوشته اند پیرمردی در این مجلس ظاهر شد با اینكه قرار نبود كه غیر قریش كس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اینجا جای تو نیست . گفت نه , من راجع به همین موضوعی كه قریش در اینجا بحث می كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود كه به صورت یك پیرمرد مجسم شد . به هر حال در تاریخ , او به نام[ ( شیخ نجدی]( معروف شد كه در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد . آن پیشنهاد كه گفتند یك نفر را بفرستند پیغمبر را بكشد رد شد . 
همان شیخ نجدی گفت این عملی نیست . اگر شما یك نفر بفرستید , قطعا بنی هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كیست كه یقین داشته باشد كه كشته می شود و حاضر شود این كار را انجام دهد . گفتند او را حبس می كنیم . گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنی هاشم به اعتبار اینكه به آنها بر می خورند كه فردی از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهایی زورشان به شما نمی رسد ولی ممكن است در موقع حج كه مردم جمع می شوند , از نیروی مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بیرون بكشند . 
پیشنهاد تبعید شد . گفت این از همه خطرناكتر است . او مردی خوش صورت و خوش بیان و گیرا است. الان به تنهایی در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب می كند[ .یك وقت می بینید] رفتدر میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش كرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولی به این شكل كه از هر یك از قبایل قریش یك نفر در كشتن شركت كند , و از بنی هاشم هم یك نفر باشد ( چون از بنی هاشم , ابولهب را در میان خودشان داشتند ) و دسته جمعی او را بكشند و به این ترتیب خونش را لوث كنند , و اگر بنی هاشم ادعا كردند , می گوییم قبیله شما هم شركت داشتند . حداكثر این است كه به آنها دیه می دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند , هجرت می دهیم . 
● هجرت پیامبر اكرم (ص) 
همان شبی كه اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بكنند وحی الهی بر پیغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفی كه به موسی گفته شد : & ان الملا یأتمرون بك یقتلوك فاخرج ) : و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوكاو یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین & . از مكه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب كه یكی از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه كسی صحیح نیست . در آنجا زن هست , بچه هست , یك وقت اینها می ترسند یا كشته می شوند . 
باید صبر كنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و كشیك می دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنایی بریزند خانه پیغمبر . این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین استو در این جهت حتی یك نفر تشكیك نكرده است كه پیغمبر اكرم , علی علیه السلام را خواست و فرمود علی جان ! تو امشب باید برای من فداكاری بكنی . عرض كرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید . فرمود امشب , تو در بستر من می خوابی و همان برد و جامه ای را كه من موقع خواب به سر می كشم به سر میكشی . عرض كرد : بسیار خوب . قبلا علی علیه السلام و[ ( هند بن ابی هاله]( آن نقطه ای كه رسول اكرم باید بروند در آنجا مخفی بشوند یعنی غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتی كه حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه ای در كار باشد و این دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب , علی ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اكرم ( ص ) بیرون رفت . در بین راه كه حضرت می رفتند به ابوبكر برخورد كردند . 
حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزدیكی مكه غاری است به نام غار ثور , در غربمكه و در یكراهی است كه اگر كسی بخواهد به مدینه برود از آنجا نمی رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پیغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفی شدند . قریش هم منتظر كه صبح دسته جمعی بریزند و اینقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر كه بگویند یك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگویند كی كشت , بگویند هر كسی یك وسیله ای داشت و ضربه ای زد . اول صبح كه شد اینها مراقب بودند كه یك وقت پیغمبر اكرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه كسی از جا بلند شد . نگاه كردند دیدند علی است . این صاحبك رفیقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید كه از من می خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید كه او را از شهرتان تبعید كنید , او هم خودش تبعید شد . خیلی ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جای او بكشیم , حالا خودش نیست جانشینش را بكشیم . یكی از آنها گفت او را رها كنیم , جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم كنند , اگر همه دیوانه باشند عاقل می شوند . از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم . 
● غارثور 
حضرت رسول ( ص ) را تعقیب كردند . دنبال اثر پای حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند . دیدند اینجا اثری كه كسی به تازگی درون غار رفته باشد نیست . عنكبوتی هست و در اینجا تنیده است , و مرغی هست و لانه او . گفتند نه , اینجا نمی شود كسی آمده باشد . تا آنجا رسیدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صدای آنها را می شنیدند و همین جا بود كه ابوبكر خیلی مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و می ترسید . این آیه قرآن است, یعنی روایت نیست كه بگوییم فقط شیعه ها قبول دارند و سنیها قبول ندارند . 
آیه این است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین كفروا ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . یعنی اگر شما مردم قریش پیغمبر را یاری نكنید , خدا او را یاری كرد و یاری می كند همچنانكه در داستان غار , پیغمبر را یاری كرد , در شب هجرت در حالی كه آن دو در غار بودند[ . ( هما](نشان می دهد كه غیر از پیغمبر یكنفر دیگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه[ ( صاحب](اصلا در لغت عرب یعنی همراه . حتی به حیوانی هم كه همراه كسی باشد عرب می گوید : صاحب ) . آنگاه كه پیغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكینته علیه و ایده بجنود لم تروها & ( ۱ ) خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل كرد . دیگر نمی گوید وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پیغمبر نازل كرد و پیغمبر را تأیید نمود . نمی گوید هر دو را تأیید كرد . حالا بگذاریم از این قضیه .تا به این مرحله رسید , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت ؟ مدتی گشتند . پیدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهای شب كه می شد , هند بن ابی هاله كه پسر خدیجه است از شوهر دیگری , و مرد بسیار بزرگواری است محرمانه آذوقه می برد و بر می گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهیه كنند . دو تا مركب تهیه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند . 
حالا قرآن می گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشیدند و فكر كردند و سیاست به كار بردند ولی نمی دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ یمكر بك الذین كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حیله به كار می برند برای اینكه یكی از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & لیثبتوك[ & ( اثبات](معنایش حبس است . چون كسی را كه حبس می كنند در یكجا ثابت و ساكن نگه می دارند . عرب وقتی می گوید[ ( اثبت](یعنی حبس كن ) برای اینكه تو را در یك جا ثابتنگه دارند یعنی زندانیت كنند . & او یقتلوك & یا خونت را بریزند . & او یخرجوك & یا تبعیدت كنند . 
و یمكرون آنها مكر می كنند . قریش به مكر و حیله های خودشان خیلی اعتماد داشتند و مثلا می گفتند چنان می كنیم كه خونش لوث بشود , ولی نمی دانستند كه بالای همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و اراده الهی است و اگر بنده ای مشمول عنایت الهی بشود , هیچ قدرتی نمی تواند او را از میان ببرد[ . ( مكر](نقشه ای استكه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه ای بكشد كه آن نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم كه می بینند خیال می كنند برای هدف دیگری است , این را می گویند[ ( مكر]( . خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود میآورد كه انسان نمی داند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است , خیال می كند برای هدف دیگری است , ولی نتیجه نهائیش چیز دیگری است . این است كه خدا هم مكر می كند یعنی خدا هم حوادثی به وجود میآورد كه ظاهرش یك طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر است . آنها مكر می كنند, خدا هم مكر می كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است . 
● مهاجرین 
گروهی از مسلمانهای صدر اسلام , مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن[ ( &سابقون الاولون](& نامیده می شوند . مهاجرین اولین یعنی كسانی كه قبل از آنكه پیغمبر اكرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتی كه بنا شد پیغمبر اكرم خانه و دیار را , مكه را رها كنند و بیایند به مدینه , اینها همه چیز خود را یعنی زن و زندگی و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یكجا رها كردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند . 
این یك مسئله شوخی نیست . فرض كنید برای ما چنین چیزی پیش بیاید و بخواهیم برای ایمان خودمان كار بكنیم . خودمان را در نظر بگیریم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همین وضعی كه الان داریم . یكدفعه از طرف رهبر دینی و ایمانی ما فرمان صادر می شود كه همه یكجا باید از اینجا حركت كنیم برویم در یك مملكت دیگر یا در یك شهر دیگر , آنجا را مركز قرار بدهیم . ناگهان باید شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگیمان را رها كنیم و راه بیفتیم . این از كمال خلوص و از نهایت ایمان حكایت می كند . قرآن اینها را مهاجرین اولین می نامد . .. 
● انصار 
دسته دوم كه اینجا به آنها اشاره شده است , كسانی هستند كه قرآن آنها را[ ( انصار]( می نامد یعنی یاوران . مقصود , مسلمانانی هستند كه در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهای دیگر و البته بیشتر از مكه میآیند در حالی كه هیچ ندارند و دست خالی میآیند بپذیرند و نه تنها در خانه های خود جای بدهند و به عنوان یك مهمان بپذیرند بلكه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت كنند مثل خودشان . 
به طوری كه در تاریخ آمده است , منهای ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر میان گذاشتند و حتی برادران مسلمان را بر خودشان مقدم می داشتند : & و یؤثرون علی انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( ۱ ) . آن هجرت بزرگمسلمین صدر اسلام خیلی اهمیت داشتولی اگر پذیرش انصار نمی بود آنها نمی توانستند كاری انجام بدهند . اینها را هم قرآن تحت عنوان & و الذین آووا و نصروا[ &ذكر می كند] .آنان كه پناه دادند و یاری كردند این مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهای سختی اسلام بود , هم یاری كردن اینها . هم آنها گذشت و فداكاریشان زیاد بود هم اینها . 
● منافقین وبیامبر اكرم (ص) 
& ان الذین جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم لكل مریء منهم ما اكتسب من الاثم و الذی تولی كبره منهم له عذاب عظیم ۰ لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افك مبین.& 
آیات به اصطلاح[ ( افك](است[ .( افك]( دروغ بزرگی ( تهمتی ) است كه برای بردن آبروی رسول خدا بعضی از منافقین برای همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصیل نقل كردیم ( ۱ ) . اكنون آیاترا می خوانیم و نكاتی كه از این آیات استفاده می شود كه نكات تربیتی و اجتماعی بسیار حساسی است و حتی مورد ابتلای خود ما در زمان خودمان است بیان می كنیم . آیه می فرماید[ . ( & ان الذین جاؤا بالافك عصبه منكم]( & آنان كه[ ( افك](را ساختند و خلق كردند , بدانید یك دسته متشكل و یك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار می كند كه توجه داشته باشید در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتی هستند كه دنبال مقصدها و هدفهای خطرناكمی باشند , یعنی قرآن می خواهد بگوید قصه ساختن این[ ( افك](از طرف كسانی كه ساختند روی غفلت و بی توجهی و ولنگاری نبود , روی منظور و هدف بود , هدف هم بی آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود , كه به هدفشان نرسیدند . 
قرآن می گوید آنها یك دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند , و بعد می گوید این شری بود كه نتیجه اش خیر بود , و در واقع این شر نبود[ : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم]( & , گمان نكنید كه این یك حادثه سوئی بود و شكستی برای شما مسلمانان بود , خیر , این داستان با همه تلخی آن به سود جامعه اسلامی بود . حال چرا قرآن این داستان را خیر می داند نه شر و حال آن كه داستان بسیار تلخی بود ؟ داستانی برای مفتضح كردن پیغمبر اكرم ساخته بودند و روزهای متوالی حدود چهل روز گذشت تا اینكه وحی نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید . خدا می داند در این مدت بر پیغمبر اكرم و نزدیكان آن حضرت چه گذشت ! 
این را به دو دلیل قرآن می گوید خیر است : یكدلیل اینكه این گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه ای یكی از بزرگترین خطرها این استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در یك صف باشند . تا وقتی كه اوضاع آرام است خطری ندارد . 
یك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحیه منافقین بزرگترین صدمه ها را می بیند . لهذا به واسطه حوادثی كه برای جامعه پیش میآید باطنها آشكار می شود و آزمایش پیش میآید , مؤمنها در صف مؤمنین قرار می گیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده می شود و در صفی كه شایسته آن هستند قرار می گیرند . این یك خیر بزرگ برای جامعه است . 
آن منافقینی كه این داستان را جعل كرده بودند , آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند[ ( اثم]( بود[ . ( اثم]( یعنی داغ گناه . تا زنده بودند , دیگر اعتبار پیدا نكردند . 
فایده دوم این بود كه سازندگان داستان , این داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولی عامه مسلمین نا آگاهانه ابزار این[ ( عصبه]( قرار گرفتند . اكثریت مسلمین با اینكه مسلمان بودند , با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضی نداشتند بلند گوی این[ ( عصبه]( قرار گرفتند ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشریح می كند . 
این یك خطر بزرگ است برای یك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . 
دشمن اگر زیرك باشد خود اینها را ابزار علیه خودشان قرار می دهد , یك داستان جعل می كند , بعد این داستان را به زبان خود اینها می اندازد , تا خودشان قصه ای را كه دشمنشان علیه خودشان جعل كرده بازگو كنند . این علتش ناآگاهی است و نباید مردمی اینقدر نا آگاه باشند كه حرفی را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفی كه دشمن جعل می كند وظیفه شما این است كه همان جا دفنش كنید . اصلا دشمن می خواهد این پخش بشود . شما باید دفنش كنید و به یك نفر هم نگویید , تا به این وسیله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنید ( ۲ ) . 
فایده دوم این داستان این بود كه اشتباهی كه مسلمین كردنداین بود كه ( مشخص شد)یعنی حرفی را كه یك عصبه ( یك جمعیت و یك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند و بعد كه به هم رسیدند , گفتند : چنین حرفی شنیدم , آن یكی گفت : من هم شنیدم , دیگری گفت : نمی دانم خدا عالم است , باز این برای او نقل كرد و نتیجه این شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوی یك جمعیت چند نفری شد . 
این داستان[ ( افك]( كه پیدا شد یك بیدار باش عجیبی بود . همه چشمها را به هم مالیدند : از یك طرف آنها را شناختیم و از طرفدیگر خودمان را شناختیم . ما چرا چنین اشتباه بزرگی را مرتكبشدیم , چرا ابزار دست اینها شدیم ؟ !... 
فایده دوم[داستان افك] همین بود كه به مسلمین یك آگاهی و یك هوشیاری داد . در خود قرآن آورد كه برای همیشه بماند , مردم بخوانند و برای همیشه درس بگیرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگیر , نا آگاهانه بلندگوی دشمن نباش . 
خدا می داند این یهودیها در درجه اول و بهاییها كه ابزار دستیهودیها هستند چقدر از این جور داستانها جعل كردند . گاهی یك چیزی را یكیهودی یا یك مسیحی علیه مسلمین جعل كرده , آنقدر شایع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمین باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزی اسكندریه . 
[ . . ۱ نوار مذكور در دست نیست ولی خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است كه عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یك غزوه , در یكی از منزلها برای قضای حاجت داخل جنگلی شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمین افتاد و مدتی دنبال آن می گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله برای جمع آوری از راه ماندگان حركت می كرد , با تأخیر وارد مدینه شد . به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایی را علیه همسر پیامبر شایع كردند] . 
. . مثلا یك وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است , یك وقتی دیدم یك كسی می گفت : این فلسطینیها ناصبی هستند[ . ( ناصبی ]( یعنی دشمن علی علیه السلام . ناصبی غیر از سنی است . 
سنی یعنی كسی كه خلیفه بلا فصل را ابوبكر می داند و علی علیه السلام را خلیفه چهارم می داند و معتقد نیست كه پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب كرده است . می گوید پیغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند . سنی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشوای چهارم می داند , و علی را دوستدارد . ناصبی یعنی كسی كه علی را دشمن می دارد . سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است , نجس است . ما با ناصبی نمی توانیم معامله مسلمان بكنیم . حال یك كسی میآید می گوید این فلسطینیها ناصبی هستند . آن یكی می گوید . این به آن می گوید , او هم یك جای دیگر تكرار می كند , و همین طور . اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه یهودیها قرار می گیرند . هیچ فكر نمی كنند كه این , حرفی است كه یهودیها جعل كرده اند . 
در هر جایی یك حرف جعل می كنند برای اینكه احساس همدردی نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند . می دانند مردم ایران شیعه اند و شیعه دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است , برای اینكه احساس همدردی را از بین ببرند , این مطلب را جعل می كنند . در صورتی كه ما یكی از سالهایی كه مكه رفته بودیم , فلسطینی ها را زیاد می دیدیم , یكی از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چیست ؟ بعد گفت من شیعه هستم , این رفقایم سنی اند . معلوم شد داخل اینها شیعه هم وجود دارد . بعد خودشان می گفتند بین ما شیعه و سنی هست . شیعه هم زیاد داریم . همین لیلا خالد معروف شیعه است . در چندین نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شیعه ام . ولی دشمن یهودی یك عده مزدوری را كه دارد , مأمور می كند و می گوید : شما پخش كنید كه اینها ناصبی اند . قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبتهایی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتین می گویند , شنیدید وظیفه تان چیست .● تاریخجه نبرد مسلمین 
می دانیم كه اسلام دین توحید است و برای هیچ مسئله ای به اندازه توحید یعنی خدای یگانه را پرستش كردن و غیر او را پرستش نكردن اهمیتقائل نیست و نسبت به هیچ مسئله ای به اندازه این مسئله حساسیت ندارد . مردم قریش كه در مكه بودند مشرك بودند . این بود كه یك نبرد پی گیری میان پیغمبر اكرم و مردم قریش كه همان قبیله رسول اكرم بودند در گرفت. سیزده سال پیغمبر اكرم در مكه بودند . 
در تمام دوره سیزده ساله مكه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت كردند , اما سایرین ماندند و زجر كشیدند . تنها در سال دوم مدینه بود كه رخصت جهاد داده شد . 
در دوره مكه مسلمانان تعلیمات دیدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامی در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد كه پس از ورود در مدینه هر كدام یك مبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف می فرستاد خوب از عهده بر میآمدند . هنگامی هم كه به جهاد می رفتند می دانستند برای چه هدفو ایده ای می جنگند . به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام : 
| و حملوا بصائرهم علی اسیافهم | ( ۱ ) . 
[ ( همانا بصیرتها و اندیشه های روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهای خود حمل می كردند]( . 
چنین شمشیرهای آبدیده و انسانهای تعلیمات یافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند . وقتی كه تاریخ را می خوانیم و گفتگوهای این مردم را كه تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر چیزی را نمی شناختند می بینیم , از اندیشه بلند و ثقافت اسلامی اینها غرق در حیرت می شویم . 
بعداز۱۳سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدینه و در مدینه بود كه مسلمین قوت و قدرتی پیدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك دیگر میان مسلمین كه در مدینه بودند با مشركین قریش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خیلی بزرگی نمودند . 
● غزوه احد 
چنانكه می دانیم , ماجرای احد به صورت غم انگیزی برای مسلمین پایان یافت . هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه , عموی پیغمبر , شهید شدند . مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بی انضباطی گروهی كه از طرف رسول خدا بر روی یك[ ( تل]( گماشته شدند , مورد شبیخون دشمن واقع شدند . گروهی كشته و گروهی پراكنده شدند و گروه كمی دور رسول اكرم باقی ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار دیگر نیروها را جمع كردند و مانع پیشروی بیشتر دشمن شدند . مخصوصا شایعه اینكه رسول اكرم كشته شد بیشتر سبب پراكنده شدن مسلمین گشت, اما همین كه فهمیدند رسول اكرم زنده است نیروی روحی خویش را بازیافتند . 
● صلح حدیبیه 
پیغمبر اكرم در زمان خودشان صلحی كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتی اصحابشان شد , ولی بعد از یكی دو سال تصدیق كردند كه كار پیغمبر درست بود . سال ششم هجری است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شكل واقع شده و قریش بزرگترین كینه ها را با پیغمبر پیدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه ای از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبتبه آنها كینه بسیار شدیدی دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذی القعده پیش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود كه اسلحه به زمین گذاشته می شد و نمی جنگیدند . 
دشمنهای خونی , در غیر ماه حرام اگر به یكدیگر می رسیدند , البته همدیگر را قتل عام می كردند ولی در ماه حرام به احترام این ماه اقدامی نمی كردند . پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره ای بجا آورد و برگردد . هیچ قصدی غیر از این نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده دیگری حركت كرد , ولی از همان مدینه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدی می كردند یعنی قربانی را پیش از خودشان حركت می دادند و علامت خاصی هم روی شانه قربانی قرار می دادند , مثلا روی شانه قربانی كفش می انداختند - كه از قدیم معمول بود - كه هر كسی می بیند بفهمد كه این حیوان قربانی است . دستور داد كه اینها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانی در جلوی قافله حركت دهند كه هر كسی كه از دور می بیند بفهمد كه ما حاجی هستیم نه افراد جنگی . زی و همه چیز , زی حجاج بود . 
از آنجا كه كار , مخفیانه نبود و علنی بود , قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیكیهای مكه اطلاع یافت كه قریش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بیرون آمده و گفته اند[ : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهیم داد كه محمد وارد مكه شود]( . با اینكه ماه , ماه حرام بود , اینها گفتند ما در این ماه حرام می جنگیم . از نظر قانون جاهلیت هم كار قریش بر خلافسنت جاهلیت بود . پیغمبر تا نزدیك اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد كه پایین آمدند . مرتب رسولها و پیامرسانها از دو طرف مبادله می شدند . ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند كه تو چه می خواهی و برای چه آمده ای ؟ پیغمبر فرمود من حاجی هستم و برای حج آمده ام , كاری ندارم , حجم را انجام می دهم , بر می گردم و می روم . هر كس هم كه میآمد , وضع اینها را كه می دید می رفت به قریش می گفت : مطمئن باشید كه پیغمبر قصد جنگ ندارد . ولی آنها قبول نكردند و مسلمین ( خود پیغمبر اكرم هم ) چنین تصمیم گرفتند كه ما وارد مكه می شویم ولو اینكه منجر به جنگیدن شود , ما كه نمی خواهیم بجنگیم , اگر آنها با ما جنگیدند با آنها می جنگیم[ . ( بیعت الرضوان]( در آنجا صورت گرفت . 
مجددا با پیغمبر بیعت كردند برای همین امر , تا اینكه نماینده ای از طرف قریش آمد و گفت كه ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم . پیغمبر فرمود : من هم حاضرم . پیغامهایی كه پیغمبر می داد پیغامهای مسالمت آمیزی بود . به چند نفر از این پیامرسانها فرمود[ : ( | ویح قریش (۱) اكلتهم الحرب | وای به حال قریش , جنگ اینها را تمام كرد . اینها از من چه می خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم , یا من از بین می روم , در این صورت آنچه آنها می خواهند به دست دیگران انجام شده , و یا من بر دیگران پیروز می شوم كه باز به نفع اینهاست , زیرا من یكی از قریش هستم , باز افتخاری برای اینهاست](فایده نكرد . گفتند قرار داد صلح می بندیم . مردی به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد . 
[ . ۱ ( ویح]( همان وای است كه ما می گوییم اما[ ( وای]( در حال خوش و بش . در عربی یك[( ویل](داریم و یك[( ویح](. ما در فارسی كلمه ای بجای[ ( ویح]( نداریم . وقتی می گویند ویلك , این در مقام تندی و شدت است . وقتی می گویند و یحك , این در مقام خوش و بش و مهربانی است . 
نشانی به همان نشانی كه همینكه این قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمین آزادی پیدا كردند وآزادانه می توانستند اسلام را تبلیغ كنند , در مدت یك سال یا كمتر , از قریش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفتو یك شور عملی و معنوی در مكه پدید آمد . 
سهیل بن عمرو یك پسر داشتكه مسلمان و در جیش مسلمین بود . این قرار داد را كه امضا كردند , پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار كرد و آمد نزد مسلمین . تا آمد , سهیل گفت قرار داد امضا شده , من باید او را برگردانم . پیغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند برای شما مستضعفین هم راهی باز می كند . این بیچاره مضطرب شده بود , داد می كشید و می گفت : مسلمین ! اجازه ندهید مرا ببرند میان كفار كه مرا از دینم برگردانند . مسلمین هم عجیبناراحتبودند و می گفتند : یا رسول الله ! اجازه بده این یكی را دیگر ما نگذاریم ببرند . فرمود : نه , همین یكی هم برود . 
داستان شیرینی نقل كرده اند كه مردی از مسلمین به نام ابوبصیر كه در مكه بود و مرد بسیار شجاع و قویی هم بود فرار كرد آمد به مدینه . قریش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بیایند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد باید این را ببریم . حضرت فرمود : بله همینطور است . هر چه این مرد گفت : یا رسول الله ! اجازه ندهید مرا ببرند , اینها در آنجا مرا از دینم بر می گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داریم و در دین ما نیستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنیم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم یك گشایشی به تو خواهد داد . رفت او را تقریبا در یك حالت تحت الحفظ می بردند . او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند . 
رسیدند به ذوالحلیفه , تقریبا همین محل مسجد الشجره كه احرام می بندند و تا مدینه هفت كیلومتر است . در سایه ای استراحت كرده بودند . یكی از آندو شمشیرش در دستش بود . این مرد به او گفت : این شمشیر تو خیلی شمشیر خوبی است , بده من ببینم . گفت بگیر . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر دیگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه . تا آمد , پیغمبر فرمود مثل اینكه خبر تازه ای است ؟ بله , رفیق شما رفیق مرا كشت . طولی نكشید كه ابوبصیر آمد . گفت : یا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردی . 
قرار داد شما این بود كه اگر كسی از آنها فرار كرد تو او را تسلیم بكنی , و تو تسلیم كردی , پس كاری به كار من نداشته باشید . بلند شد رفت و در كنار دریای احمر , نقطه ای را پیدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمینی كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همینكه اطلاع پیدا كردند كه پیغمبر كسی را جوار نمی دهد ولی او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه ای را مركز قرار داده , یكی یكی رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتی تشكیل دادند . قریش دیگر نمی توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پیغمبر نوشتند كه یا رسول الله ! ما از خیر اینها گذشتیم , خواهش می كنیم به آنها بنویسید كه بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند , ما از این ماده قرار داد خودمان صرفنظر كردیم , و به همین شكل صرف نظر كردند . 
به هر حال این قرار داد صلح برای همین خصوصیت بود كه زمینه روحی مردم برای عملیات بعدی فراهم تر بشود , و همین طور هم شد , عرض كردم مسلمین بعد از آن در مكه آزادی پیدا كردند , و بعد از این آزادی بود كه مردم دسته دسته مسلمان می شدند , و آن ممنوعیتها به كلی از میان برداشته شده بود .● فتح مكه 
در سال هشتم هجرت , پیغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحی بدون خونریزی . 
فتح مكه برای مسلمین یكموفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظامی نبود , از جنبه معنوی بیشتر بود تا جنبه نظامی . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهای دیگر تابع مكه بود و به علاوه یك اهمیتی بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پیدا كرده بود . 
بعد از این قضیه این فكر برای همه مردم عرب پیدا شده بود كه این سرزمین تحت حفظ و حراست خداوند استو هیچ جباری بر این شهر مسلط نخواهد شد . وقتی پیغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضی است . به هر حال این فتح خیلی برای مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مكه شدند . مشركین هم در مكه بودند . تدریجا از قریش هم خیلی مسلمان شده بودند . 
یك جامعه دوگانه ای در مكه به وجود آمده بود , نیمی مسلمان و نیمی مشرك . حاكم مكه از طرف پیغمبر اكرم معین شده بود یعنی مشركین و مسلمین تحت حكومت اسلامی زندگی می كردند . بعد از فتح مكه مسلمین و مشركین با هم حج كردند با تفاوتی كه میان حج مشركین و حج مسلمین وجود داشت . آنها آداب خاصی داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . .. 
● برائت ازمشركین 
حج یك سنت ابراهیمی ست كه كفار قریش در آن تحریفهای زیادی كرده بودند . اسلام با آن تحریفها مبارزه كرد . پس یك سال هم به این وضع باقی بود . } سال نهم هجری شد در این سال پیغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموریت داد كه از مدینه برود به مكه و سمت امیرالحاجی مسلمین را داشته باشد , ولی هنوز از مدینه چندان دور نشده بود ( ۱ ) كه جبرئیل بر رسول اكرم نازل شد ( این را شیعه و سنی نقل كرده اند ) و دستور داد پیغمبر , علی ( ع ) را مأموریت بدهد برای امارت حجاج و برای ابلاغ سوره برائت . 
این سوره اعلام خیلی صریح و قاطعی است به عموم مشركین به استثنای مشركینی كه با مسلمین هم پیمان اند و پیمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پیمان هم رفتار نكرده اند , مشركینی كه با مسلمین یا پیمان ندارند یا اگر پیمان دارند بر خلاف پیمان خودشان رفتار كرده اند و قهرا پیمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت این است كه علی ( ع ) بیاید در مراسم حج در روز عید قربان كه مسلمین و مشركین همه جمع هستند , به همه مشركین اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت دارید و آزاد هستید هر تصمیمی كه می خواهید بگیرید . اگر اسلام اختیار كردید یا از این سرزمین مهاجرت كردید , كه هیچ , و الا شما نمی توانید در حالی كه مشرك هستید در اینجا بمانید . ما دستور داریم شما را قلع و قمع كنیم به كشتن , به اسیر كردن , به زندان انداختن و به هر شكل دیگری .
در تمام این چهار ماه كسی متعرض شما نمی شود . این چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنید . این سوره با كلمه[ ( برائه](( ۲ ) شروع می شود : & برائه من الله و رسوله الا الذین عاهدتم من المشركین & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پیغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آیات بعد تصریح می كند همان مردم مشركی كه شما قبلا با آنها پیمان بسته اید و آنها نقض پیمان كرده اند. 
علی ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه این[ عدم تعهد ] را اعلام كرد , ظاهرا ( تردید از من است ) در روز هشتم كه حجاج حركت می كنند به طرفعرفات ( ۳ ) در یكمجمع عمومی در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركین اعلام كرد ولی برای اینكه اعلام به همه برسد و كسی نباشد كه بی خبر بماند , وقتی كه می رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هی می ایستاد و بلند اعلام می كرد و این اعلام خدا و رسول را با فریاد به مردم ابلاغ می نمود . نتیجه این بود كه ایها الناس ! امسال آخرین سالی است كه مشركین با مسلمین حج می كنند . دیگر از سال آینده هیچ مشركی حق حج كردن ندارد و هیچ زنی حق ندارد لخت و عریان طواف كند . 
یكی از بدعتهایی كه قریش به وجود آورده بودند این بود كه به مردم غیر قریش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , باید از ما لباس عاریه كند یا كرایه كند , و اگر كسی با لباس خودش طواف می كرد می گفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهی یعنی به فقرا بدهی . زورگویی می كردند . یك سال زنی آمده بود برای حج و می خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند این كار ممنوع است . باید این لباس را بكنی و لباس دیگری را در اینجا تهیه بكنی . گفت بسیار خوب , پس لخت و عور طواف می كنم . گفتند مانعی ندارد . آنوقت بعضیها كه نمی خواستند با لباس قریش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند , لخت و عور دور خانه كعبه طواف می كردند . 
جزء اعلامها این بود كه طواف لختو عریان قدغن شد , هیچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و این حرف مهملی هم كه قریش گفته اند باید از ما لباس كرایه كنید غلط است. این هم كه اگر كسی با لباس احرام خود یا غیر لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمی دانستند ) طواف كرد باید آن را بدهد به فقرا , لازم نیست , باید نگه دارد برای خود . 
به هر حال امیرالمؤمنین آمد و مكرر در مكرر و در جاهای مختلف این اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر مكرر می گفت كه صدای علی ( ع ) گرفته بود , از بس كه در مواقع مختلف , هر جا اجتماعی بود این آیات را می خواند و ابلاغ می كرد تا یك نفر هم باقی نماند كه بعد بگوید به من ابلاغ نشد . وقتی كه علی ( ع ) خسته می شد و صدایش می گرفت , صحابه دیگر پیغمبر میآمدند از او نیابت می كردند و همان آیات را ابلاغ می نمودند . 
یك اختلافی میان شیعه و سنی در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اینكه اهل تسنن بیشترشان به این شكل تاریخ را نقل می كنند كه پس از آنكه وحی خدا به رسول اكرم رسید كه این سوره را یا باید خودت ابلاغ كنی یا كسی از خودت , و پیغمبر علی ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , علی به سوی مكه آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسید آیا امیری یا رسول ؟ یعنی آیا آمده ای امیرالحاج باشی یا یك كار مخصوص داری ؟ فرمود : نه , من یك رسالت مخصوص دارم , فقط برای آن آمده ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار خودش را انجام داد و علی ( ع ) هم كار خودش را . 
ولی اقلیتی از اهل تسنن كه در[ ( مجمع البیان]( نقل شده و همه اهل تشیع می گویند وقتی كه علی ( ع ) آمد , ابوبكر به كلی از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدینه . تعبیر قرآن این است كه این سوره را نباید به مردم ابلاغ كند مگر خود تو یا كسی كه از تو است . اهل تشیع روی این كلمه [( از تو است](تكیه می كنند , می گویند این كلمه[ ( كسی كه از تو است ]( : | رجل منك | كه در بسیاری از روایات هست , مفهوم خاصی دارد . 
- بعضی نوشته اند در[ ( ذوالحلیفه](در حدود مسجد شجره كه فاصله آن تا مدینه تقریبا یك فرسخ است , و بعضی نوشته اند در جایی به نام[ ( عرج ]( , كه همان نزدیكیها است . 
- مصطلح است : برائت از دین . وقتی كه مدیون دینش را می پردازد و یاد این دین را می بخشد , می گویند برائت ذمه پیدا كرده یعنی دیگر تعهدی از نظر دین ندارد . 
- و الان هم كه با اتومبیل می روند باز هم شب روز هشتم حركت می كنند . البته وقوف در عرفات از روز نهم واجب است تا غروب , و برای اینكه كار آسان بشود , روز هشتم حركت می كنند . قدیم كه با مال یا پیاده می رفتند , به طریق اولی روز هشتم حركت می كردند و مستحب هم این استكه روز هشتم , حجاج حركت كنند از راه منا بروند به عرفات , شب را در منا بمانند , روز بروند عرفات , وقوفعرفات را انجام بدهند و برای شب برگردند به مشعر و روز بعد هم برگردند به منا . ولی اكنون این مستحب عمل نمی شود یعنی كثرت حجاج و وسائل نقلیه اجازه نمی دهد كه حجاج وقتی كه می خواهند شب نهم بروند از راه منا بروند , از راه طائف می روند به عرفات و شب بعد بر می گردند به منا . 
● حجهٔ الوداع 
حجهٔ الوداع (۱)آخرین حج پیغمبر اكرم ( ص ) است و شایدایشان بعد از فتح مكه یك حج بیشتر نكردند , البته قبل از حجهٔ الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلای عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به این حج بیایند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بیرون منا , در غدیر خم و در جاهای دیگر خطابه های عمومی خود را القا كردند . از جمله در غدیر خم بعد از آنكه جا به جا مطالبی را فرموده بود , مطلبی را به عنوان آخرین قسمت با بیان شدیدی ذكر نمود . 
به نظر من فلسفه اینكه پیغمبر این مطلبرا در آخر فرمود همین آیه ای است كه در آنجا قرائت كرد : & یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & ( ۲ ) بعد از اینكه پیغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كلیات اسلامی را در باب اصول و فروع بیان كرده كه مهمترین سخنان ایشان است , یك مرتبه در غدیر خم اینطور می فرماید : مطلبی است كه اگر آنرا نگویم هیچ چیز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگویی هیچ چیز را نگفته ای یعنی همه هبا و هدر است . 
بعد می فرماید : | الست اولی بكم من انفسكم ؟ | ( اشاره به آیه قرآن است كه : & النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم & ( ۳ ) آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست ؟ همه گفتند بلی یا رسول الله . حضرت فرمود : | من كنت مولاه فهذا علی مولاه | . این حدیث هم مثل حدیث ثقلین دارای اسناد زیادی است .


منبع : سایت پیامبر اعظم

بازدید : 24 | تاریخ : جمعه 20 آذر 1394 زمان : 23:30 | موضوع : زندگی نامه پیامبر اکرم , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی