close
تبلیغات در اینترنت
چند مقطع مهم از زندگانی رسول خاتم

rasoolemehr

امروز چهارشنبه 30 آبان 1397
1 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
جستجو
موضوعات
    زندگی نامه پیامبر اکرم
    بعثت پیامبر اکرم
    راه و روش پیامبر اکرم
    شبهات
    چندرسانه ای ها
    کتابخانه
    فیلم
    زیارت مجازی
    عکس
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 73
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 0
    اي پي : 54.147.152.6
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 30 آبان 1397
کدهای اختصاصی

تبلیغات

چند مقطع مهم از زندگانی رسول خاتم

چند مقطع مهم از زندگانی رسول خاتم

همه تو را می‌شناختند. حتی پیش از تولدت به نام و نشان، تو را می‌شناختند.[1]

 

تو از شریف‌ترین قبیله بودی، از قریش! فرزند بهترین‌های زمانه، نواده‌ی هاشم.

 

پدربزرگت، عبدالمطلب، برای آمدنت لحظه شماری می‌کرد. او فرزند ابراهیم خلیل الله بود؛ یکتاپرست و درست کردار. در عام الفیل، وقتی همه از ترس سپاه ابرهه از مکه فرار کردند، تنها عبدالمطلب و خانواده‌اش ماندند. او کعبه را به خدای کعبه سپرد و خدای کعبه سپاه پیل سوار را به برکت دعای او به هلاکت رساند[2] چراکه او حجت خدا در آن عصر بود[3] و دعایش در درگاه الهی مستجاب.

 

پدرت در میان 10 پسر خانواده، بهترین بود. مومن، شریف و زیبا! عبدالمطلب بنا به حکم و تدبیر الهی نذر کرده بود از میان پسرانش یکی را همچون اسماعیل، قربانی کند. قرعه به نام عبدالله افتاد. پدربزرگت می‌دانست پیامبر خاتم از صُلب عبدالله است. عبدالله مانند اسماعیل ذبیح الله به این کار راضی بود[4] ، اما عبدالمطلب به خاطر به دنیا آمدن تو، بارها قرعه کشید تا اذن الهی بر قربانی کردن صد شتر به جای پدرت قرار گرفت و اینچنین بود که تو «ابن الذبیحین» نام گرفتی. یعنی فرزند اسماعیل و عبدالله که هر دو به اذن الهی به قربانگاه رفتند و هر دو نیز برای آنکه گل سر سبد خلقت یعنی تو به دنیا بیایی قربانی نشدند.[5]

 

عبدالله که به سن ازدواج رسید، با بهترین دختر قریش ازدواج کرد. ماه پاره‌ای یکتا پرست به نام آمنه.[6]

 

اما افسوس که پدرت را هیچگاه ندیدی! وقتی هنوز قدم به این سرای خاک ننهاده بودی از دیدنش محروم شدی. او زود از دنیا رفت.[7]

 

عبدالمطلب، هر شب تا به صبح، از خانه‌ی مادرت - که بر تو یگانه‌ی خلقت باردار بود – نگهبانی می‌کرد تا خطری تو را که برخی کوردلان چشم آمدنت را نداشتند تهدید نکند. او مشتاق دیدن تو بود.

 

*****

 

وقتی به دنیا آمدی مکه غرق در شادی شد. ایوان کسری ترک خورد و 14 کنگره‌ی آن فرو ریخت. دریاچه‌ی ساوه که مورد پرستشِ گمراهان بود، در یک شب خشک شد و آتشکده‌ی فارس که از هزار سال قبل روشن بود، خاموش گشت.[8]

 

اما حسودان چشم تنگ از قبل می‌خواستند تو نباشی و هدایت تو نباشد.

 

جدّت هاشم، پدر بزرگت عبدالمطلب و پدرت عبدالله را بارها ترور کردند![9] حتی مادرت را تهدید به قتل کرده بودند![10]

 

4 ماه بیشتر نداشتی که مادرت را از دست دادی.[11] سه روز تمام لب به هیچ نزدی، دایه‌های زیادی نزد تو آوردند اما تو از هیچ یک شیر نخوردی! عبدالمطلب پریشان بود.[12]

 

پدربزرگ چاره‌ای نداشت. تو امانت بزرگ خدا و فرزند عبدالله بودی و باید سالم می‌ماندی! آنقدر جستجو کرد تا دایه‌ای پاک دامن و مهربان برایت پیدا شد: «حلیمه» عفیف، عزیز، قابل اعتماد و از نسل ابراهیم خلیل الله![13]

 

شبانه تو را به حلیمه سپرد تا جانت در امان بماند. تا نکند دشمنانت - همان‌هایی که برای قتل پدر و مادر و اجدادت بارها توطئه چیدند - موفق شوند نقشه‌ی شیطانی‌شان را عملی کنند.

 

زمانی که پیش حلیمه بودی، خدا همه‌ی برکت را به او داد. به خاطر وجود تو رزق و روزی حلیمه صد چندان شد. تو برکت زندگی حلیمه بودی.[14]

 

عبدالمطلب دورادور مراقب و دلتنگ توست.

 

*****

 

 وقتی به مکه بازگشتی عبدالمطلب تو را همچون جانش در آغوش گرفت و نگذاشت از گل بالاتر به تو بگویند.[15] آخر تو فخر خلقت و مایه‌ی شرف این خانواده بودی و عبدالمطلب به خدمت کردن به تو افتخار می‌کرد.

 

اما روزگار باز به تو سخت گرفت. پدربزرگ از دنیا رفت.

 

با آن که بزرگ قریش بود، وصیت او تنها سفارش درباره‌ی تو بود ...[16]

 

*****

 

بعد از او عمویت ابوطالب بود که عمرش را وقف تو و آرامشت کرد. او و همسرش فاطمه بنت اسد تو را حتی به فرزندان خود ترجیح می‌دادند.[17] روزی که تو به دنیا آمدی فاطمه بنت اسد با شادمانی نگاهت کرد. ابوطالب گفت صبر کن؛ خدا مانند او را به تو می‌دهد جز آن که فرزند تو پیامبر نیست. و سی سال بعد علی در خانه‌ی خدا – کعبه – بر دامان فاطمه بنت اسد چشم گشود.[18]

 

ابوطالب آنقدر به تو ایمان داشت که در ابتدای رسالت تو، شبها علی را در بسترت می‌خوابانید تا مبادا از طرف کفار و مشرکان به تو گزندی برسد.[19]

 

در اولین روزهایی که مردم را آشکارا به سوی خدا می‌خواندی ابوطالب از هر طرف تحت فشار بود تا دست از حمایت تو بردارد.

 

عمویت نه تنها تو را تنها نگذاشت که بارها فرزندان و برادرانش را نیز به یاری‌اَت تشویق نمود و آشکارا دشمنان را از تو دور می‌کرد.[20]

 

با وجود تمام اعتباری که داشت حاضر شد سه سال ریاست بر قریش را رها کند و در تحریم و گرسنگیِ شِعبی که به نام خودش بود در کنارت باشد.

 

تمام وصیت او نیز سفارش به یاری و محبت به تو بود.[21]

 

همسرش فاطمه بنت اسد نیز برایت مادری کرد. هنگامی که تو نزد آنها بودی، بهترین‌ها را برای تو کنار می‌گذاشتند تا جایی که وقتی او از دنیا رفت تو پیراهن وحی خود را کفن وی ساختی، خودت بر او نماز خواندی و خودت او را در قبر نهادی. آخر، او مادر تو بود![22]

 

*****

 

بارها با عمویت به سفر تجاری رفتی. در آن سفرها دانشمندان یهودی و مسیحی که تو را مانند فرزندان‌شان می‌شناختند به ابوطالب سفارش می‌کردند خیلی مراقب تو باشد؛ چراکه تو منجی وعده داده شده در کتب آسمانی گذشتگان بودی![23]

 

*****

 

تو آنقدر امانت دار بودی که قبل از این که پیامبری‌اَت را آشکار کنی، هر کسی از دوست و دشمن تو را امین خود می‌دانست، تا جایی که به محمد امین شُهره گشتی. حتی دشمنانت هنگام سفر مال و خانواده‌ی خود را به تو می‌سپردند.

 

تو نه تنها امانتدار مردم، که امین خدا بودی![24]

 

آن جا که خدا سوره‌ی توحید را نازل کرد، حتی «قُلْ» (بگو) ابتدای سوره را نیز به مردم رساندی!

 

قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ ... [25]

 

*****

 

 با مِیسَره، غلام خدیجه، به سفر تجاری رفتی و با امانتداری و ذکاوتت سود فراوان نصیب خدیجه نمودی. وقتی نگاه خدیجه دختر خویلد به تو افتاد، بلافاصله تو را شناخت. تو موعود ادیان بودی و او خوب می‌دانست موعود ادیان و انبیاء یعنی چه!

 

خدیجه نمی‌خواست تو را از دست بدهد. به همین دلیل خودش از تو خواستگاری کرد و هنگام ازدواج هم مهریه‌ی خویش را خودش پرداخت نمود.[26]

 

خدیجه پاک‌ترین و شریف‌ترین زن حجاز بود.

 

برخلاف آنچه بعدها دهان به دهان چرخید تا شاید از عزت و جایگاه خدیجه کم شود، خدیجه هنگام ازدواج با تو بیوه زنی 40 ساله با فرزندانی از دو همسر پیشین نبود. تو و خدیجه تقریبا هم سن بودید (آن زمان هر دو حدود 25 سال داشتید) [27] و خدیجه هیچگاه قبل از تو ازدواج نکرده بود و خود فرزندی نداشت.

 

او که ثروتی فراوان داشت از روی خیر خواهی فرزندان خواهرش، هاله را که زینب و رقیه نام داشتند تحت تکفّل گرفته بود. هنگامی که با تو ازدواج کرد، بعد از مدتی مادرشان هاله از دنیا رفت و زینب و رقیه نزد شما بزرگ شدند. آنها رَبیبه (دختر خوانده) تو شدند.[28]

 

خدیجه تمام اعتبار و مال و ثروتش را در اختیارت نهاد تا دین خدا پا بگیرد.[29]

 

تمام ثروتش را به پایت ریخت تا جایی که هنگام وفات حتی کفن برای پوشیدن نداشت؛ از تو خواست عبای خود را به او بپوشانی، اما خدا به پاس محبت و نصرت خالصانه‌اش به تو برایش کفنی از بهشت فرستاد.[30]

 

سلام و درود خداوند بر خدیجه، سرور زنان عالم[31] و مادر همه‌ی ایمان داران (اُمّ المومنین)!

 

*****

 

تو از قبل برگزیده‌ی خدا بودی و مبعث، تنها اعلام برگزیده بودن تو بود برای زمینیان. [32]

 

چه با شکوه بود لحظه‌ای که فرشته‌ی وحی در غار حراء از جانب خدا گفت: «بخوان» و تو پرسیدی: «چه بخوانم؟»[33]

 

جاهلان می‌خواستند تو را در تاریخ، فردی بی سواد معرفی کنند. و از این رو به لقب اُمّی بودن تو توسل جستند. در حالی که اهل خانه به اخبار خانه آگاه ترند و اهل تو، امّی بودن تو را به معنی مکّی بودنت معرفی کردند، چراکه شهر مکه اُمّ القُری (مادر همه‌ی آبادی‌ها) نامیده شده و اهل آن اُمّی خوانده می‌شوند.[34]

 

به راستی آیا خواندن و نوشتن برای چون تویی دشوار است در حالی که خدا تمام علوم اولین و آخرین را در سینه‌اَت نهاده بود؟ تو نیازی به معلم بشری نداشتی.

 

آری؛ آن روز تو خواندی «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِی خَلَقَ ...»[35]

 

به خانه بازگشتی و خبر بعثت را به خدیجه و علی دادی. خدیجه نخستین زنی بود که با همه‌ی وجود به تو ایمان آورد و علی هم نخستین مردی بود که رسالتت را با جان و دل تصدیق نمود.[36]

 

*****

 

آزار و اذیت مشرکان آغاز شد. تا جایی که حتی زنان‌شان نیز، زن و فرزندت را رها کردند.

 

هنگامی که خدیجه، فاطمه را باردار بود هیچ کس یار‌ی‌اَش نکرد. وقتی برای به دنیا آوردن فاطمه از زنان مکه کمک خواست، به جرم حمایت از تو، تنهایش گذاشتند. اما خدای جلیل هماره مونس و همراهش بود و بهترین زنان عالم را به یاری‌اَش فرستاد.

 

آری؛ فاطمه را زنان بهشتی به این دنیا آوردند تا خیر کثیر تو و مونس تو و مادرش باشد؛ [37] تا نسل مبارک تو از او جاری گردد؛[38] و فاطمه اُمّ پدرش باشد.[39]

 

*****

 

افسوس که این دنیا به هیچ کس وفا نمی‌کند و یاران را از یکدیگر جدا می‌سازد. فاطمه‌ی پنج ساله، سه سال از عمرش را در شعب ابی طالب گذرانده بود[40] و سختی و رنج غربت را با تمام وجود چشیده بود. و این بار غمی سنگین‌تر وجودش را فرا می‌گرفت. غم از دست دادن مادر.

 

هنوز در شعب ابی طالب بودید. خدیجه که از ظلم جاهلان نسبت به تو و یاران تو به تنگ آمده بود به دیار باقی شتافت و تو بار دیگر تنها شدی.

 

در آن سال، دو استوانه‌ی محکم و پشتیبان سترگ خویش یعنی ابوطالب و خدیجه را به فاصله‌ی سه روز از دست دادی. آن سال، عام الحزن یعنی سال غم و ماتم تو شد.[41]

 

از آن پس فاطمه و علی تنها مونس و همدم تو بودند. آن دو بهترین خلق خدا نزد تو بودند[42] و در همه حال یار و یاور تو!

 

*****

 

فاطمه 9 ساله شد. حالا دیگر همه می‌دانستند بزرگی وشرافت را باید از تو بگیرند که تو معدن شرافتی!

 

بزرگان و نامداران عرب به خواستگاری او آمدند. اما هیچ کدام لیاقت فاطمه را نداشتند. و تو پیوسته می‌فرمودی: امر فاطمه به دست خداست و به دست من نیست! [43]

 

تا آنکه علی مرتضی آمد.

 

فرزند ابوطالب سر به زیر و با حیا آمده بود تا بهترین زنان عالم را به همسری بگیرد. او از مال دنیا هیچ چیز جز یک زره نداشت.

 

وقتی موضوع را با فاطمه در میان گذاشتی، سر به زیر انداخت و سکوت کرد. فهمیدی او راضی است و تو شاد بودی از رضایت دخترت، چرا که رضایت فاطمه رضایت خدا بود.

 

خدا این دو نور را کفو و همتای یکدیگر آفریده بود.[44]

 

*****

 

علی مولود کعبه بود.[45] وقتی پس از سه روز همراه مادرش از کعبه بیرون آمد، در آغوش تو آرام گرفت.[46]

 

علی در خانه‌ی تو بزرگ شد؛ با دم و بازدم تو نفس کشید؛ شَبش با تو سحر شد و صبحش با تو شام؛ رکوعش به سجود تو گره خورد و تسبیحش با تکبیر تو عجین شد. علی دست پرورده‌ی خودت بود.

 

هماره همراه تو و یاریگر و تصدیق کننده‌اَت بود. در اولین میهمانی که خویشانت را به خدای یگانه دعوت کردی، علی در حالی که 10 سال بیش نداشت، تنها کسی بود که دعوتت را لبیک گفت و سه بار تو را تصدیق کرد.

 

همان جا بود که به همه اعلام کردی: «علی برادر، وزیر و وصی و جانشین من است ...»[47]

 

*****

 

در شب ازدواج‌ علی و فاطمه مدینه غرق در شادی بود.

 

نه مدینه، که در عرش، شور و غوغایی برپا بود.[48] چراکه این محبوبه‌ی خدا بود که به همسری ولیّ خدا در می‌آمد.

 

*****

 

محبت تو به فاطمه زمینی نبود، آسمانی بود. آخر او فاطمه بود.

 

هر گاه مشتاق بوی بهشت می‌شدی، فاطمه‌اَت را می‌بوییدی![49]

 

بسیار سفارش کردی: «فاطمه پاره روح و تن من است. هر کس او را بیازارد مرا آزرده ...»[50]

 

*****

 

وقتی خدا به ایشان اولین فرزند را عطا کرد، نام‌گذاریِ پسرشان را به تو سپردند و تو به امر خدا او را به نام فرزند هارون «شَبَر» یا «حَسَن» نامیدی.[51]

 

حسن، نور دیده‌اَت بود و همه محبت و احترام تو را به او دیده بودند؛ محبتی فراتر از محبت پدربزرگ به نوه‌اَش!

 

وقتی خدا «حسین» را به فاطمه و علی داد، همه خوشحال بودند. تا جایی که خدا برای دخترت زهرا لوحی از نور به عنوان هدیه‌ی تولد فرزندش فرستاد. لوحی که در آن نام و ویژگی های تمام جانشینانت آمده بود.[52]

 

نام «زینب» را نیز تو بر دخترشان نهادی. او زینت پدر بود، آن هم پدری چون علی که خود زینت عالمیان است.

 

خانواده‌ی تو برترین خاندان بودند و خداوند اراده کرده بود تا رحمت و مغفرت و هدایت از طریق این خاندان بر مخلوقاتش جاری گردد. آنقدر عزیز بودند که مُزد رسالتت را مودّت و محبت به خانواده‌ات اعلام فرمود و تو آنچنان که همگان تا قیام قیامت بشنوند به امر خدا فریاد برآوردی: «[ای مردمان] من هیچ مزدی از شما نمی‌خواهم مگر این که نسبت به نزدیکان و خانواده‌ی من مودّت داشته باشید.»[53]

 

همگان می‌دانستند تو هیچ گاه از روی هوی و هوس سخن نمی‌گویی و آنچه بر زبان می‌آوری کلام خداست.[54]

 

*****

 

سال دهم هجرت بود و تو به دستور خدا همه‌ی مردم را به حج فرا خواندی.

 

قرار بود در این سفر، احکام حج را به امت خود تعلیم دهی و روح و اصل دین را رسما به ایشان یادآوری کنی.

 

گفتی همه بیایند تا بر همگان اتمام حجت شود.

 

همه آمده بودند. زن و مرد! پیر وجوان! کوچک و بزرگ!

 

به دستور تو همه آمده بودند تا مبادا کسی بگوید من نبودم، ندیدم یا پیامت به من نرسید!

 

وقتی مراسم حج تمام شد، در راه بازگشت از جانب خدا وحی شد: «ای رسول! آن چه را از جانب خدا – درباره‌ی علی- نازل شده است به مردم برسان، که اگر نرسانی رسالت خدا را به اتمام نرسانده ای![55]

 

23 سال برای هدایت مردمان خون دل خورده بودی و همه‌ی زحماتت برای هدایت نسل های بعد به هدر می‌رفت، اگر این پیام را نمی‌رساندی.

 

پیامی درباره‌ی علی و فرزندانش که بارها و بارها به مردم گفته بودی! در عشیره الاقربین! در ماجرای مباهله! ... و این بار در غدیر!

 

بارها گفته بودی «علی جان من است». و خدا نیز در مباهله علی را نفس تو خواند تا همگان شاهد باشند جایگاه و مرتبت علی نزد تو و خدایت چیست.[56]

 

ای پیامبر مهربان امّت، در آن اجتماع عظیم پس از ستایش خداى یگانه، با بانگی رسا، على علیه‌السلام را نزد خود فرا خواندی. آنگاه علی و 11 فرزندش را به عنوان پرچم هدایت و صراط مستقیم تا قیامت از طرف خدا معرفی نمودی.[57]

 

پس از آن، از تک تک حاضران برای یاری علی و فرزندانش از جانب خدا پیمان گرفتی. سه روز طول کشید تا همه (زن و مرد) با تو و علی بیعت بستند که با مال و جان‌شان در یاری علی امیر مومنان برای جاری سازی حق بکوشند.[58]

 

با معرفی رسمی علی به عنوان جانشین و هدایتگر پس از رسول خاتم، دین خدا کامل گشت و نعمت خدا بر مردمان تمام شد.[59]

 

آری؛ مبعث آغازی بر نورانی شدن جهان و جهانیان از هدایت تو بود و غدیر خُم بشارتی بود بر تداوم بعثت. خداوند، غدیر را خلق کرد تا همگان بدانند بعد از تو که ختم رُسُل بودی باب هدایت بسته نخواهد شد.

 

 پس از تو علی جانشین خدا بر روی زمین بود، سپس حسن، در پی اَش حسین و فرزندان حسین تا مهدی.

 

*****

 

از حج که بازگشتی تا زمانی که جسمت از زمینیان جدا شد تنها 70 روز طول کشید.

 

در این 70 روز باز هم سفارش کردی که مبادا مردم عهد و پیمان خود را در غدیر فراموش کنند.

 

وقتی در بستر بودی قلم و کاغذ خواستی تا وصیت خود را مکتوب کنی؛ تا هیچ عذری برای کسی باقی نماند؛ تا هیچ کس پس از تو گمراه نشود ...[60]

 

افسوس که نگذاشتند. افسوس ...

 

وقتی رفتی دخترت داغدار شد، داغدارِ نبودن تو و فراموش شدن پیامهای توحیدی‌اَت!

 

وقتی رفتی حرمت خانواده‌اَت را شکستند، انگار نه انگار! مگر چند روز از غدیر گذشته بود؟[61]

 

 دست علی را بستند، پهاوی زهرا را شکستند و محسنِ 6 ماهه را سقط کردند.

 

تو که رفتی جاهلان جاهلیت را دوباره بازگرداندند.

 

*****

 

بهترین بندگان خدا به خاطر تو و آیین آسمانی‌اَت هر چه توانستند انجام دادند.

 

آدم، نوح، ابراهیم، اسماعیل ... هاشم، عبدالمطلب، عبدالله، ابوطالب، تمامی حجت‌های الهی، عمر خویش را وقف تو کردند تا با بعثتت مکارم اخلاق کامل شود[62] و همه‌ی مردمان، کمال و سعادت را به وسیله‌ی تو در آغوش گیرند.

 

اما صد افسوس که مردمان از تو و تعالیمت غافل گشتند و جهان دوباره سیاه و تاریک شد.

 

گفتی: خدا وعده داده تا هدف خلقت را به دست فرزندم که همنام و هم کنیه‌ی من است محقق گرداند.[63] او نیز همچون من همه رحمت خداست بر مردم و لقب «رحمه للعالمین» را از جانب خدا داراست.[64]

 

اینک این ما مردمان گرفتار در ظلمتیم که باید به سوی خدا بازگردیم و بعثت و آثار آن را در ظهور فرزندت مهدی به تماشا بنشینیم. پس دست به دعا بر می‌داریم و آمدن فرزندت را از خالق یکتا تمنا می‌کنیم:

 

«بار خدایا؛ در ظهور بازمانده‌ی احمد، عصاره‌ی بعثت، مهدی موعود تعجیل بفرما.


بازدید : 27 | تاریخ : پنجشنبه 14 آبان 1394 زمان : 9:28 | موضوع : راه و روش پیامبر اکرم , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی